اعتماد به نفس یا توهم

از وقتی اومدم اینجا یه خانواده ی بسیار جوان را شناختم که برای ادامه تحصیل مرد خانواده به اینجا امده بودند.

اینکه می گم خانوده یعنی یه زن و ش.هر جوان که چند ماهی از ازدواجشان می گذشت.

دختره از من کوچیک تر بود.وقتی می خواست اسم شوهرش رو بگه حتما اقا اولش می گفت.

همه چیز اونی بود که اقا می خواست.

گفتم :ایران نمی رید؟

گفت:م..اقا می گه فعلا نه.

چند ماه بعد از اومدنشون حامله شد یه دختر اورد.

هیچکس از ایران نیامد .چون م.... اقا خودش از مادر و بچه مراقبت می کرد.

یعنی فکرش و بکن دختره تو این غربت حامله شد و تنها هم رفت برا زایمان بدون اینکه مادر و خواهر و .. باشنو

با هیچ کس رابطه ندارن.

خودشون با هم حال می کنن.

ایران هم یه بار رفتن ین خانواده ها اختلاف افتاد اینا هم دیگه نرفتن.

در مجالس عمومی که همه ایرانی ها هستن می یان.

چند وقت پیش هم حامله شد دومی رو اورد.

برام جالبن 

با ویزای استیودنت موندن اینجا و خونه خریدن و خلاصه خیال برگشت ندارن.

چقدر سرخوشن والا.

شایدم ما سرخوشیم که همه چیز رو سخت می گیریم.