از قدیم گفتن قوله و زنش یا زنه و قولش ،یه همچین چیزایی.
حالا منم رو قولم بودم و دیروز که شنبه بود و روز تعطیل رفتیم خوش گذرونی.با اقا و بر و بچ.
پار ک و پیک نیک و ففظ قوتبال و بازی دسته جمعی و ....
خوب بود.
روحمون شاد شد.
جاتون خالی هوا هم خوب همراهی کرد.
من تو سفر و تفریح دیونه میشمیعنی نه اون جور که فکر کنیدا.منظورم شیطنت بود.
داشتم با بچه ها بگو بخند می کردم ، اقا برگشته می گه:چقدر تو می خندی؟! خه خوب نیست.
یعنی چی؟یعنی می ریم تو دل طبیعت قاطی پرنده و دار و درخت باید لفظ قلم حرف بزنم و قیافه بگیرم؟!نه نه
مشاجره های من و عشقم تغییرات کلی کرده.
هم کیفیتش تغییر کرده هم مدت زمانش کوتاه شده.
تازه بین مشاجره هام فاصله افتاده اونم زیییاد.
کیفیت از این بابت که موضوعات مشاجره هامون ابرومند شده.یعنی سر یه چیز حسابی دعوا می کنیم نه سر موضوعات بچه گونه.
خوب چیه؟
قبلا سر یه لنگه جوراب دعوا داشتیم حالا سر موضوع عدم رعایت احترام متقابل.
خوب این خوب نیس؟نه جان من!خوبه دیگه.یه پیشرفته
مدت زمانشم کوتاه شده از این بابت که قبلا سر همون یه لنگه جوراب یه شبانه روز بحث داشتیم.
حالا یه ربع ساعتم نمیشه به نتیجه می رسیم.
اینه که من میگم ما بلاخره به بلوغ عقلی رسیدیماز این بابته.
یکی به من بگه چرا اقای همسر کارایی رو که من دوست دارم انجام نمی ده.؟
مثلا ورزش نمی کنه و روز به روز چاق تر میشه.
من بدم میاد چاق شده.شکمش بد جور بزرگ شده.
چرا به خاطر من یه تکون به خودش نمی ده؟
نتیجه اخلاقی اینکه
یا تنبله
یا من و دوست نداره.
حالا کدومش؟
همه چی ارومه ..من چقدر خوشبختم...
امروز مصداق این شعره.
اقا رو تا ایستگاه undergrand رسوندم.
بچه ها امروز بیشتر تو مدرسه می مونن.از الان دلم براشون تنگ شده.
شب زرشک پلو خواهیم داشت.
طفلکی اقا دیروز می گفت حوصلم سر رفته.بریم بیرون.اما نرفتیم.چرا؟
چون فصل امتحانهای ثلث بچه هاست.باید درس بخونن.
قول دادم اخر هفته بریم.
حالا موندم توش که کجا برییییییییییییم؟
دلم می خواد با بابا حرف بزنم اما اینقدر اینا بد اخلاقن ادم پشیمون میشه والا
بی خیال
امروز و بچسب.
من چقدر خوشبختم....دیم دریم دیم